اشتباه کردم
پیش از این، من استدلا ل کردم که ایران سه آینده بالقوه دارد: پاکستان، سوریه یا کره شمالی. اما همانطور که رویدادها رخ می دهد، فکر می کنم آینه دقیق تر هیچ یک از اینها نیست.
این لبنان است.
برای اینکه بفهمیم چرا باید به اواخر دهه ۱۹۶۰ برگردیم.
پیش از سال ۱۹۶۷، سوریه از بلندیهای جولان برای بمباران شمال اسرائیل و حمایت از فعالیت شبه نظامیان فرامرزی استفاده میکرد. در طول جنگ شش روزه، اسرائیل ارتفاعات جولان را تصرف کرد و این تهدید مرتفع را از بین برد.
به طور جداگانه، سازمان آزادیبخش فلسطین یا سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات پس از وقایع سپتامبر سیاه در سالهای ۱۹۷۰-۷۱ از اردن اخراج شد. این کشور به لبنان نقل مکان کرد و آنچه را در واقع یک دولت در داخل یک دولت تشکیل داد و از جنوب لبنان به عنوان پایگاهی برای حملاتی به اسرائیل استفاده
کرد.این امر تنش ها را در داخل سیستم فرقه ای شکننده لبنان تشدید کرد و به آغاز جنگ داخلی لبنان در سال 1975 کمک کرد.
سپس سال 1979 آمد.
انقلاب ایران نیروی جدیدی را به منطقه وارد کرد. ایران از تشکیل حزب الله که هم به عنوان یک جنبش مقاومت علیه اسرائیل و هم به عنوان وسیله ای برای طرح نفوذ ایران ظهور کرد، تحت پوشش حفاظت از جمعیت شیعه لبنان، حمایت کرد.
تا سال ۱۹۸۲ اسرائیل به لبنان حمله کرد، در درجه اول برای از بین بردن حضور سازمان آزادیبخش فلسطین
همانطور که سازمان آزادیبخش فلسطین بعداً به سمت تعامل سیاسی با اسرائیل حرکت کرد، حزب الله به پرچم اصلی مقاومت مسلحانه - با حمایت مالی، آموزش و جهتگیری استراتژیک ایران - تبدیل شد و به قدرتمندترین گروه مسلح غیر دولتی در جهان تبدیل شد.
از طرف دیگر، اهود باراک برای پایان دادن به حضور اسرائیل در لبنان مبارزه کرد. توجیه اصلی اشغال - تهدید سازمان آزادیبخش فلسطین - کاهش یافته بود، در حالی که حزب الله با حملاتی مداوم اشغال را به طور فزاینده ای هزینه تر کرد.
در سال ۲۰۰۰، اسرائیل از جنوب لبنان عقب نشینی کرد و انتظار داشت که دولت لبنان در راستای قطعنامه ۴۲۵ شورای امنیت سازمان ملل متحد، حاکمیت خود را در جنوب کشور بازپس بگیرد.
این اتفاق نیفتاد.
درعوض حزب الله خلاء را پر کرد. این کشور خود را از لحاظ نظامی و سیاسی تثبیت کرد و یک نیروی مسلح مداوم و مورد حمایت ایران ایجاد کرد که در خاک لبنان اما خارج از کنترل کامل دولت فعالیت می کرد
.این پویایی کلیدی است:
یک دولت ضعیف اجازه داد یک ساختار مسلح موازی ظهور کند که از خارج حمایت شود و از پاسخگویی داخلی مصون باشد.
ازآن لحظه به بعد، استراتژی اسرائیل تبدیل به چیزی شد که آن را «چمن زدن» می نامد: عملیات دوره ای برای تخریب توانایی های حزب الله بدون حل اساسی ساختار اساسی. این یک الگوی جدید نیست.
چرا این برای ایران اهمیت دارد
حالا بیایید به امروز برگردیم.
اگر دولت مرکزی ایران تحت فشار خارجی پایدار ضعیف شود، نتیجه احتمالی سقوط کامل (سوریه)، انزوای هسته ای (کره شمالی) یا نظامی سازی کنترل شده (پاکستان) نیست.
این تکه شدن اختیارات است.
سازمان یافته ترین و متعهد ترین بازیگر از نظر ایدئولوژیکی درون این تکه شدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.
سپاه پاسداران مانند حزب الله در لبنان، از نظر نظامی توانمند، از نظر ایدئولوژیکی، نهادی و از کنترل غیرنظامیان منزوی است.
در ایران امروز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت غالب دولت است. به همین دلیل چیزی از آرتش ارتش، ارتش ملی ایران نمی شنوید
.این یک تعادل شبیه لبنان ایجاد می کند:
یک بازیگر مسلح داخلی قدرتمند تنش خارجی مداوم مداخله های نظامی دوره ای توسط قدرت های منطقه ای
در این سناریو، ایران یک بار به میدان جنگ تبدیل نمی شود. این به یک وضعیت دائمی تبدیل می شود.
پیامد استراتژیک
این یک مدل جدید نیست. اسرائیل در حال حاضر این را درک می کند که بیش از دو دهه است که تحت فرض این است که لبنان نمی تواند حزب الله را کنترل کند و بر این اساس عمل کرده است
.نه برای حل مشکل، بلکه برای مدیریت آن، مهار آن و نگه داشتن آن در زیر یک آستانه خاص.
این همان چیزی است که «چمن زنی» واقعاً است: پذیرش اینکه ساختار باقی خواهد ماند.
حالا این منطق را به ایران گسترش دهید.
برای اسرائیل، این دیگر یک خطر نظری نیست. این یک الگوی آشنا در مقیاس بسیار بزرگتر است. و برای کشورهای عربی خلیج فارس، مخاطرات حتی بیشتر است و همس ویی آنها با اسرائیل دیگر مبهم نیست.
اقتصادهای آنها به ثبات بستگی دارد - به مسیرهای تجاری، زیرساخت های انرژی، پیش بینی پذیری. ایران که مانند لبنان رفتار کند، اما با مقیاس، دسترسی و منابع بسیار بیشتری برخوردار باشد، فقط یک تهدید نیست. این فشار دائمی بر کل مدل اقتصادی آنها است. این بدان معناست که آنها نیز به همان منطق کشیده می شوند:
مهار، مداخله و مدیریت بی ثباتی
نه یک بار، بلکه بارها و بارها.
سوال داخلی
این منجر به نتیجه ناراحت کننده می شود.
بحث در مورد اینکه چه کسانی جنگ را آغاز کرده اند؛ آیا آمریکا یا اسرائیل بوده یا رژیم اسلامی از نظر استراتژیک ثانویه است.
آنچه اهمیت دارد ساختاری است که اکنون وجود دارد.
مردم ایران این رویارویی را انتخاب نکردند، اما درون پیامدهای آن زندگی میکنند. و به جای مواجهه با ساختار، ما از واکنش هایی به آن جذب می شویم
.استدلال ها. موقعیت ها. طرفین
طرفدار یا مخالف جنگ برای یا علیه این بازیگر یا آن بازیگر.
بحث های بی پایان، احساسی، دایره ای.
ما با یکدیگر بحث می کنیم که گویی نظرات ما مسیر سیستمی را تغییر می دهد که حتی آنها را ثبت نمی کند.
ما بر سر روایت ها مبارزه می کنیم در حالی که ساختاری که نتیجه را تولید می کند دست نخورده باقی می ماند.
و سپس به آن تعهد می گوییم. ما آن را آگاهی می نامیم. ما این را موضع گرفتن می نامیم.
اینطور نیست.
انتخاب واقعی
لبنان فقط یک مورد تاریخی نیست. این یک هشدار است.
محدودیتی برای کارهایی که مردم می توانند تحت چنین سیستمی انجام دهند وجود دارد. ایران مکانیسم دموکراتیک ندارد که از طریق آن مردم بتوانند رضایت یا مخالفت خود را با جنگ ابراز کنند.
این جنگ نتیجه یک تصمیم واحد نیست. این یک توطئه نیست.
این نتیجه شکستگی ساختاری در نحوه عملکرد منطقه برای دهه ها است.
خب چيکار ميتونيم بکنيم؟
خیلی کم، بلافاصله
اما این ما را از درک تاریخ منطقه و ساختاری که در آن زندگی می کنیم، عذر نمی کند.
زیرا بدون این درک، ما به طور پیش فرض ساده ترین رفتار ممکن را انجام می دهیم:
ما بحث می کنیم. ما واکنش نشان می دهیم. ما خودمان را به اردوگاه ها تقسیم می کنیم.
و ما آن را با آژانس اشتباه می گیریم.
اینطور نیست.
این مصرف عاطفی از واقعیتی است که ما در حال شکل دادن نیستیم.
و با انجام این کار، تنها چیزی را که ممکن است مهم باشد اگر فرصتی واقعی ظاهر شود، هدر می دهیم:
وضوح.
اگر لحظه ای وجود داشته باشد؛ هرچند کوچک باشد که مردم بتوانند بر مسیر کشور تأثیر بگذارند، آن لحظه پاداش خشم یا همسویی نخواهد بود.
این نیاز به درک دارد و نیاز به دقت دارد.
این به افرادی نیاز دارد که از سر و صدای بحث های خود پرت نمی شوند.
لبنان نشان می دهد که وقتی آن لحظه هرگز فرا نرسد یا زمانی که فرا می رسد و هیچ کس برای آن آماده نیست چه اتفاقی می افتد.
و آنچه در ادامه می آید حل نیست.
نه پیروزی حتي هم سقوط نميکنه
این چیزی بسیار بدتر است.
دهه هاست.