رژیم اسلامی همواره نظام جنگیناک و اصلاح ناپذیر بوده است. برای بسیاری، این اطلاعات جدیدی نبود.
در داخل ایران فهمیده شد. در اسرائیل این فرض شده بود. اما برای بازیگرانی که تعادل استراتژیک منطقه را شکل می دهند، به ویژه کشورهای خلیج فارس، ابهام یک موضع عملی باقی مانده است. ایران خطرناک بود، اما همچنین از طریق ترکیبی از دیپلماسی، پوشش ریسک و آرامش انتخابی قابل کنترل، قابل کنترل در نظر گرفته شد
.این ابهام اکنون از بین رفته است. آنچه در ادامه می آید فروپاشی فوری نیست، بلکه آغاز فرسایش ساختاری است.
جنگ کنونی ماهیت رژیم اسلامی را تغییر نداد. آن را آشکار کرد؛ به وضوح، به طور عمومی و در مقیاسی که انکار را هزینه بر می کرد.
حملاتی موشکی به کشورهای همسایه، از جمله کشورهایی که به دنبال اقامت بودند. حملاتی به زیرساخت های انرژی تمایل به تهدید و اختلال در تنگه هرمز؛ نه به عنوان آخرین راه حل، بلکه به عنوان یک ابزار فشار. این اقدامات چیزی پیامدتر از خصومت را نشان می داد. آنها سیستمی را نشان دادند که مایل است ریسک سیستمیک را به همان منطقه ای که در آن زندگی می کند تحمیل کند.
برای کشورهایی مانند امارات متحده عربی یا عمان، این تعیین کننده است. رژیمی که حتی کسانی را که به دنبال مدیریت آن هستند تهدید می کند، نمی تواند از طریق پوشش ریسک کنترل شود. بیطرفی استراتژیک دیگر ایمنی را تضمین نمی کند؛ تعامل دیگر به طور قابل اعتماد ریسک را کاهش نمی دهد.
ابهام استراتژی بود که وضعیت موجود را حفظ کرد؛ افشای آن اکنون این استراتژی را غیرقابل تحمل کرده است.
این باعث بروزرسانی استراتژیک می شود.
در طول سالهای آینده، دو شیفت احتمالاً منطقه را تعریف می کند. اول، تلاش ساختاری برای دور زدن هرمز به عنوان مسئله کاهش ریسک تسریع خواهد شد. مسیرهای انرژی، سرمایه گذاری های زیرساختی و برنامه ریزی لجستیکی به طور فزاینده ای منعکس کننده یک فرض واحد خواهند بود؛ وابستگی به یک نقطه خلقی که در معرض اختلال در ایران قرار دارد دیگر قابل قبول نیست
.دوم، همسویی در مورد بازیگرانی که قادر به محدود کردن ایران در عمل هستند، سخت تر خواهد شد. همانطور که سیاست خارجی ایالات متحده به طور فزاینده ای غیرقابل پیش بینی تلقی می شود، نقش اسرائیل تغییر می کند. کمتر به یک انتزاع سیاسی تبدیل می شود و بیشتر به یک شریک امنیتی عملکردی تبدیل می شود. نه به دلیل همگرایی ایدئولوژیک، بلکه به دلیل توانایی نشان داده شده و درک مشترک تهدید. نفوذ اسرائیل به دستگاه امنیتی ایران، همراه با عملکرد نظامی آن در جنگ، آن را به عنوان یک بازیگر امنیتی منطقه ای معتبر برای کشورهای خلیج فارس قرار می دهد. این معماری با همان معماری امنیتی غربی همسو است؛ بسیار توانمند است؛ و از لحاظ جغرافیایی در منطقه تعبیه شده است
.موضع ضد غربی و ضد اسرائیلی رژیم اسلامی، در واقع، ادغام اسرائیل در معماری امنیتی منطقه را تسریع کرده است.
چیزی که تغییر کرد رفتار ایران نبود. آنچه تغییر کرد این بود که چگونه این رفتار توسط کسانی که دیگر نمی توانند ابهام استراتژیک را تحمل کنند تفسیر می شود
.تغییر رژیم؛ فوری در مقابل ساختاری
یکی از فرضیات بیان نشده پیرامون این جنگ این است که تغییر رژیم حداقل نتیجه مطلوبی برای اسرائیل و ایالات متحده بوده است.
اینکه این هدف اصلی بوده یا نباشد از این اهمیت کمتری برخوردار است؛ مرحله اولیه جنگ نشان داد که چنین نتیجه ای حداقل در کوتاه مدت قابل تصور است.
این انتظار اکنون بعید به نظر می رسد.
رژیم سقوط نکرده است. دستگاه امنیتی داخلی آن، در حالی که نفوذ کرده، به اندازه کافی دست نخورده باقی می ماند تا از خرابی فوری جلوگیری کند. عدم وجود یک جایگزین داخلی هماهنگ بیشتر احتمال انتقال سریع را کاهش می دهد.
اما این بدان معنا نیست که هدف شکست خورده است. به این معنی است که جدول زمانی تغییر کرده است.
مسیر دیگر از طریق شوک فروپاشی نیست، بلکه فرسایش از طریق محدودیت است؛ نه سرنگونی فوری، بلکه فشار پایدار در طول زمان.
اثرات این جنگ محدود به میدان نبرد نیست. آنها ساختاری هستند. تنظیم مجدد منطقه ای که اکنون در حال انجام است، رژیم اسلامی را به تدریج در موقعیتی محدود تر از نظر اقتصادی، نظامی
و سیاسی قرار می دهد.رژیمی که با افزایش همسویی خارجی علیه خود، کاهش تحمل همسایگانش و فشارهای داخلی رو به رشد مواجه است، نیازی به سرنگون شدن در یک لحظه نیست. می تواند فرسایش کند.
آنچه این جنگ انجام داده است سرعت بخشیدن به این فرسایش است.
این اقتصاد است
تغییر استراتژیک نه تنها نظامی بلکه اقتصادی است.
از یازده سپتامبر، عربستان سعودی تلاشی طولانی مدت را برای از بین بردن جامعه و تغییر جهت دادن دولت انجام داده است. در زمان محمد بن سلمان، این امر به یک تحول گسترده تر شتاب گرفته است. سرمایه گذاری در بخش هایی مانند هیدروژن و انرژی های تجدید پذیر، در کنار پروژه هایی مانند NEOM، منعکس کننده حرکت عمدی به سمت تنوع سازی و ثبات بلند مدت است
.امارات متحده عربی مسیر مشابهی را طی یک دوره طولانی تر دنبال کرده است. این کشور یک محیط نسبتاً لیبرال، پایدار و تجاری محور با استانداردهای منطقه ای ایجاد کرده است؛ محیطی که برای جذب سرمایه جهانی و ادغام در بازارهای بین المللی طراحی شده است
.این مدل ها به ثبات، پیش بینی پذیری و دسترسی امن به مسیرهای تجاری جهانی بستگی دارد.
جنگ فعلی شکنندگی این فرض را آشکار کرده است.
تحول اقتصادی در خلیج فارس بر اساس فرض ثبات ساخته شد؛ بازگشت ریسک سیستمی باعث تحول موازی پایههای امنیتی آن میشود.
یک بازیگر منطقه ای که مایل به تهدید زیرساخت های انرژی و اختلال در نقاط خلوص دریایی است، ریسک سیستمی را در هر دو مدل معرفی می کند. آنچه قبلاً یک نگرانی امنیتی بود، به یک محدودیت اقتصادی تبدیل می شود. ریسک در جریان انرژی، تدارکات و تصمیمات سرمایه گذاری دوباره قیمت گذاری می شود
.این تغییر استراتژیک را که در حال انجام است تقویت می کند. تنوع بخشیدن به دور از هرمز دیگر اختیاری نیست و همسویی امنیتی دیگر نظری نیست. تحول اقتصادی در خلیج فارس اکنون نیازمند بازسازی موازی محیط امنیتی آن است.
این برای ایران نیز اهمیت دارد.
همانطور که اقتصادهای منطقه ای بیشتر با یکدیگر و با سیستم های جهانی ادغام می شوند، رژیم اسلامی در معرض خطر جدا شدن به طور فزاینده ای از همان شبکه هایی است که رشد و ثبات ایجاد می کنند. این انزوا در طول زمان ضعف های داخلی را افزایش می دهد؛ از لحاظ اقتصادی، سیاسی و توانایی رژیم برای حفظ حمایت و کنترل
.تغییر اطلاعات: کالیبراسیون آرام قطر
قطر نوع دیگری از سیگنال ارائه می دهد؛ نه از طریق موقعیت نظامی، بلکه از طریق اطلاعات.
سالهاست که الجزیره در فضای روایتی فعالیت می کرد که اگرچه صریحاً طرفدار ایران نیست، اما اغلب موضعی را در خود جای داده است که به طور غیرمستقیم موضع منطقه ای رژیم اسلامی را تقویت می کند. این نشان دهنده استراتژی گستردهتر قطر است؛ حفظ روابط میان بلوکهای رقیب، حفظ اختیارات و اجتناب از هماهنگی سخت
.اکنون به نظر می رسد فضای روایت در حال محدود شدن است.
فضای روایت قبل از تغییر سیاست تنگ می شود؛ آنچه که اکنون می توان بدون پیامد گفت، نشانه ای از آنچه دیگر از نظر استراتژیک قابل دفاع نیست.
اظهارات اخیر در مورد این شبکه که استراتژی امریکا و اسرائیل علیه ایران را مؤثر میسازد، پیش از جنگ فعلی احتمال کمتری یا به شدت متعادل تر بوده است. این لزوما نشان دهنده تغییر مستقیم سیاست نیست. اما این نشان می دهد که راه اندازی برخی از مواضع دیگر از نظر سیاسی هزینه ای ندارد.
برای کشوری مانند قطر، این موضوع مهم است. استراتژی این کشور از دیرباز به پوشش ریسک بستگی دارد؛ حفظ کانالهای همزمان با ایالات متحده، ایران، جنبشهای اسلامگرا و همسایگان خلیج فارس. این مدل فرض می کند که می توان تنش ها را مدیریت کرد و تشدید آن را مهار کرد.
جنگ این فرضیات را به چالش کشیده است.
همانطور که تمایل ایران برای ایجاد ریسک سیستمی بیشتر قابل مشاهده می شود، هزینه اقامت غیر مستقیم، از جمله همسویی اطلاعاتی، شروع به افزایش می کند. لحن رسانه ای به شاخص اولیه محدودیت تبدیل می شود. این لزوما نشان دهنده یک تنظیم مجدد کامل نیست، بلکه محدودیت آنچه پایدار است
.تغییرات اینگونه آغاز می شود؛ نه با اعلامیه، بلکه با تغییراتی در آنچه که می توان بدون پیامد گفت.
جنگ قبلاً کار خود را انجام داده است
جنگ ها اغلب از نظر قلمرو، خسارت یا تغییر رژیم ارزیابی می شوند. اما آنها عملکرد دیگری نیز دارند؛ آنها آشکار می کنند.
ارزش اصلی این جنگ اطلاعاتی بود. این امر مجموعه ای از فرضیاتی را که سالها وضعیت موجود منطقه ای را حفظ کرده بودند، از بین برد. این بازیگرانی را که قبلاً می توانستند ابهام را تحمل کنند را مجبور کرد تا درک خود از ریسک را به روز کنند
.همچنین چیز دیگری را روشن کرد.
اگر انتظار می رفت تغییر رژیم فوری باشد، اکنون این انتظار اصلاح شده است.
مرحله آشکار کامل است؛ آنچه که در ادامه می آید مرحله پیامد است، جایی که هماهنگی، اقتصاد و فشار نتایج را در طول زمان تغییر می دهند.
مسیر از طریق شوک فروپاشی نمی شود، بلکه فرسایش از طریق محدودیت است.
تنظیم مجدد منطقه ای که اکنون در حال انجام است، احتمال بیشتری دارد که رژیم اسلامی با فشار مداوم از جهات مختلف روبرو شود؛ کاهش یکپارچگی اقتصادی، اتحادهای مخالف قوی تر و کاهش فضای مانور استراتژیک.
این عملکرد تا حد زیادی برآورده شده است.
فراتر از این نقطه، بازده کاهش می یابد. تشدید تنش ممکن است تعادل خسارات را تغییر دهد، اما بعید است که اطلاعات اساساً جدیدی در مورد ماهیت رژیم اسلامی یا خطراتی که به همراه دارد تولید کند. آنچه باید نشان داده شود قبلاً نشان داده شده است. عدم تقارن قدرت نظامی در این درگیری به این معنی است که ادامه جنگ در درجه اول منجر به تخریب بیشتر زیرساخت های ایران خواهد شد؛ افزایش ریسک منطقه ای بلند مدت صرف نظر از اینکه چه کسانی بر ایران حکومت می کنند.
این بدان معنا نیست که عواقب کامل است. اثرات واقعی در طول زمان، در تصمیمات زیرساختی، همسویی امنیتی و تشدید تدریجی محدودیت های حول رژیم اسلامی، آشکار
خواهد شد.اما خود سیگنال قبلاً ارسال شده است.
و مهمتر از همه، دریافت شده است.